B@rdia

We are entangled in a world of questions.We have to answer these questions,and this is the reason for the existence of human being.

Name:
Location: Canada

توانا بود هر كه دانا بود زدانش دل پير برنا بود

Winston Churchill: Personaly,I'm always ready to learn, although I do not always like being taught.-------- Thomas Edison: Nature is not merciful and loving, but wholly merciless, indifferent.--------Michael Jordan: I have failed many times, and that's why I am success.

Tuesday, March 20, 2007

نوروز امسال، سال پاسارگاد و کورش بزرگ


بردیا نام پسر دوم کورش بزرگ و نامی است که بر خود نهادم تا نام پدر بزرگوارم را زنده نگاه دارم و راه نیک او را رهرو باشم. فرزند ایرانزمین ام و وجودم سرشار از خاک پاکش، روانم لبریز از آب زلالش و پندارم به سبزی کوهساران زرتشت و دشت پاسارگاد خانه من است
در آغاز می خواستم از تاریخ پیدایش نوروز سخن بگویم ولی هر چه پوییدم و هر چه رفتم تا به هزاران سال پیش بازگردم، بازهم راه باقی بود و سخن بسیار. پس، خسته از سفر، نشستم و با امید به فردا، نگاهم را به اکنون دوختم. چه فرق می کند نوروز از کجا آغاز شده است مهم اینست که این جشن بدست نیاکان ما ایرانیان و همچون دیگر جشن هایمان شادمانه و لبریز از پند و اندرز شکل گرفته است
امسال نوروز، پرشکوه تر از پیش برگزار میشود چرا که پس از هزاران سال، دگربار ایرانیان راستین گرد هم آمده اند تا از هجوم اهریمنی بنام جمهوری اسلامی که چنگال بر یادگارهای دیرین تاریخ مان انداخته است جلوگیری کنند. یکی از مهمترین یادگارها، دشت پاسارگاد و شهر باستانی هخامنشیان است که به دستور دولتمردان بی خرد حاکم بر ایران، در پرتگاه آبگیری سد شوم سیوند قرار دارد. سدی که باید آب زلال این سرزمین را جلودار باشد ولی کدامین آب، آبی که با بی خردی خشکیده است. سرانجام این سد هر اندازه که شوم باشد ولی یک ره آورد دارد و آن، همدلی و همصدایی دوباره ایرانیان است. در این راه پر خطر، کمیته نجات پاسارگاد که از ایرانیان دلسوز میهن شکل گرفته است پیشرو این همصدایی است. نام این کمیته نیز همچون دیگر یادگارها در تاریخ، زنده و سربلند خواهد ماند
هر آنچه را که درباره نوروز ایرانیان می خواستم یکجا و استوار در این کمیته یافتم. جایگاهی که تاریخ سرزمینم را از دل خروارها خاک به بیرون می کشد و ندا می دهد که از کجا آمده ایم و به کجا رهسپاریم

بردیا هستم پسر کوچکِ کورش بزرگ، همین و بس. نوروزتان شادمانه و پیروز

Labels: , , , ,

Sunday, February 11, 2007

گنجینه های ملی را بشناسیم


تاریخ ایران بدلیل دارا بودن تمدنی کهن و ارزنده همیشه زبانزد پژوهشگران و تاریخ نویسان بوده و هست. در این بین آثار گوناگون از بناهای زیبا و متمدن گرفته تا یادگارهایی از انسانهای مهربان و دلسوز موجودند که یادآور تمدنی پربار و شایسته فخر و بالندگیست. امروزه در وانفسای نفس گیری که از خیر سر دولتمردان اسلامی اهریمن پرور در ایرانزمین پدیدار شده است، شیطان حاکم، دگربار چنگ بر این گنجینه های ارزشمند فرهنگی ایران انداخته است تا با نابودی چند بنای تاریخی باقیمانده، فرهنگ سراپا کینه ای و بیمار خود را رنگی ببخشد ولی سردرگم از اینکه چرا هر چه می کند رخسارش رنگ پریده تر میشود
ولی در این میان دیشب صدای مهرآمیز و گرم شهبانوی ایران را گوش فرا دادیم که به شخصه یاد دارم و می بینم تمام زحماتی را که برای پیشرفت افزونتر ایرانزمین کشیده است و چگونه ملکه وار بر گرد فرزندان خود میسوزد. زمانیکه در راهروهای پرپیچ و خم موزه هنرهای معاصر تهران با شگفتی به آثار هنری گوشه کنار دنیا می نگریستم همیشه پرسشی داشتم که این آثار چگونه می توانند اینجا باشند در حالیکه این وارثان انقلاب اسلامی هزاران هزار از گنجینه های ایران را به تاراج برده اند. کدامین دست مهربان اینان را گرد هم آورده است تا من از آنچه که هستم و دیگران نیز، آگاه شوم. به خود آیم و اندکی سر در گریبانم فرو کرده و شرم دارم. یا آنجاکه چشم بر نمای زیبای مرکب از هنر سنتی با مدرن مسجدی واقع در میدان بیست و پنج شهریور تهران می دوزم و باز از خود می پرسم که چه بر سر ما آمده است، کجا بودیم و چه شدیم. به مجموعه کاخ سعد آباد که بنگری پرسشی مشابه گریبان را می چسبد و دهها شاهد دیگر که همه پاسخ میدهند، شهبانو فرح پهلوی، بزرگ بانوی ایران که شمع بود و میسوخت و همچنان نیز هست. عرق شرم بر پیشانیم سردی میکند و نفسم از بغض بند می آید اشک بر چشمانم حلقه میزند ولی نور امید آن بانو در دلم روشن است که اگر آرامگاه پدرمان کورش را به آب سرزمینمان بسپارند نه تنها فراموشمان نخواهد شد که چه بودیم و چه شدیم بلکه بیشتر از پیش به گذشته مان باز خواهیم گشت، چرا که در فرهنگ ایرانی آب نشان از روشنی است و شاید پدرمان بدین وسیله میخواهد دوباره فرزندانش را گرد هم آورد
کمیته نجات پاسارگاد و تمامی دلسوزان ایرانزمین، این فاجعه را تاب نیاورده و دست همگانی که به پیشینه خود وفادارند را مهربانانه می فشارد. آرامگاه کورش را در دلهایمان می سازیم گرمتر از پیش

Labels: , ,

Tuesday, January 30, 2007

جشن سده، جشن آتش


امروز دهم بهمن، سالروز جشن سده، جشن آتش است. این روز فرخنده که صد روز پس از اول آبان و پنجاه روز و شب مانده به عید نوروز برگزار میشود یکی دیگر از شکوفاترین و زیباترین آیین مهر ایرانیان است. جاییکه مردمان انسان دوست و مهربان، گرد آتش حلقه میزنند و با حرارت آن، دوستی های خود را گرمی می بخشند
اگر بخواهیم بی طرفانه به این گونه جشن ها بیاندیشیم، خواهیم دید که پایکوبی هایی اینچنین چگونه در راه ایجاد دوستی و زیبایی در میان انسانها نقش بسزایی ایفا می کند. به هر گوشه از این آیین بنگریم ندای دوستی و مهربانی است جاییکه ادیانی دیگر، بجای شعله ور ساختن آتش و حرارت دوستی بر آتش کینه و دشمنی می افزایند
به گفته « گاتها » توجه کنید که: "همیشه انسانهایی دوست داشتنی هستند که مرگ را برای دیگران آسان نمی شمرند". آری اینچنین است که پس از گذشت هزاران سال این آیین فرخنده دگربار سر از خاکستر برون میزند و گرما بخش دلها می گردد. سخن بسیار است و زبان و قلم ناتوان، امیدوارم که بتوانیم بیش از پیش به این آیین زیبای ایرانیمان بپردازیم و در این گردنه پر از دزد و اهریمن که سرزمین پدری مان را از آتش کینه و دشمنی آکنده کرده اند، آتش راستین را در آغوش بکشیم
جشن سده، بر ایرانیان شادمانه باد و آتش مهر بر دلهایتان فروزان

دانستنیهای بیشتر درباره جشن سده

Labels: , ,

Monday, October 30, 2006

بزرگداشتِ کورش بزرگ

روز هفتم آبان مصادف با بیست ونهم اکتبر، آخرین روز هفتهء ( هفته نخست آبان ماه ) بزرگداشت کورش بزرگ و روز جهانی او بود که یاد این مرد بزرگ تاریخ و جهان را برای همیشه در دل انسانهای انسان دوست زنده میدارد. برای ما که لحظه به لحظه عمرمان را باید با افکار و کردار او یاد کنیم تمامی روزها و ماه ها وسالها از آنِ اوست ، چرا که اگر توشه و باری داریم که تا به امروز به مقصد رسانده ایم در سایه گفتار و کردارِ این بزرگ بوده است. یاد او در دلمان و نوای دلنشینِ او در سینه مان می طپد

Labels:

Monday, October 09, 2006

در جستجوی آیینهء مهر آیین


هر ساله، با فرارسيدن «ماه مهر» و «جشن مهرگان»، که اين يکی در نيمه راه آن يکی فرا می رسد، مقالات متعددی دربارهء مهر، مهرگان، ميترا، ميترائيسم و... نوشته شده و آئين های مربوط به هريک از اين مفاهيم شرح داده می شوند. اما، به راستی، اگر آن مفاهيم و آئين ها ربطی به زندگی ِ امروز ما نداشته باشند، فايده شان چيست و چرا بايد ـ با سعی بسيار ـ به بازسازی چيزهائی پرداخت که در حيات ِ انديشگی و معنوی ِ ما مرده اند و ديگر نقشی بازی نمی کنند؟
می دانم که در اوضاع سياسی ِ امروز، در وضعيتی که ما اکنون در آن به سر می بريم، و با مخدوش شدن هويتی که خيال می کرديم داريم و به آن دلخوش بوديم، بسيارانی (و از جمله خود من) در اين انديشه سر می کنند که با اين مشکل «فرهنگی ـ هويتی» چه بايد کرد و چگونه می توان به بازتعريف ِ «هويت ايرانی»، آنگونه که موجب اعادهء حيثيت و کسب آبرو برای ملتی کهنسال شود، پرداخت؟ نيز، از آنجا که منشاء مشکلات امروز ما ساختاری ضد انسانی است که به نام اسلام عمل می کند، طبيعی است اگر ما به پساپشت ِ اسلام در ايران بنگريم و بخش هائی از هويت خود را ـ که باز ماندهء از آن دوران می پنداريم ـ به جلوی صحنه آورده و بر آنها تأکيد و تکيه کنيم
اما آيا تکرار اينکه ايرانيان پيش از اسلام چگونه می انديشيدند و عمل می کردند، و کوشش در راستای باز آفرينی ِ آئين های متروک آنان، می تواند ما را در رسيدن به هدفی که داريم ياری کند؟ آيا می توانيم چيزهائی را که در متن گستردهء جامعهء ما يا بيگانه تلقی گشته و يا به دست فراموشی سپرده شده اند ديگرباره به صورت اموری پويا، خودی و يگانه در آوريم؟ در غير اين صورت، آيا چه فرقی خواهد بود بين اينکه بخواهيم ـ مثلاً ـ جهان بينی ِ يونانی را به جای جهان بينی اسلامی بنشانيم و آرزو کنيم که مردم ايران آن نگاه بيگانه را با آنچه که امروز دارند معاوضه کنند؟
بازسازی هويت ملی ما، به مدد جهان بينی و گيتی شناخت ِ کهن ِ مردمی که در سرزمين ِ ايران می زيستند، و احتمالاً چند «ژن» آنها هنوز هم در پيکر ما وجود دارد، تنها در صورتی ممکن خواهد بود که بتوانيم نشان دهيم بخش هائی از آن جهان بينی هنوز در ما زنده اند اما، بخاطر عوض کردن صورت خود و بخود گرفتن نام و نشان هائی متفاوت، کمتر می توانيم آنها را بازشناسی کنيم. اگر چنين استمراری وجود داشته باشد، اگر چيزی از آن هويت ِ باستانی هنوز در ما زنده و پويا باشد، آنگاه می توان اميد داشت که ما به کار بيهودهء «احياء موات» و بازگرداندن مردگان به جهان زندگان مشغول نيستيم؛ بلکه بدان همت گماشته ايم که از آنچه داريم رفع شبهه کنيم، گرد و خاکشان را بزدائيم، ديگرباره معناهای اصلی شان را روشن سازيم، و نشان دهيم چگونه می شود، با توسل به اين اقدامات، به هويت و معنويتی نوين برسيم که ـ بی هيچ احساس از خود بيگانگی ـ هم ما را در عالم يگانه کند، هم برايمان آبرو و سرافرازی آورد، و هم ما را به خانوادهء ملل متمدن بر گرداند
1">
در اين راستا است که، از نظر من، مفهوم «مهر»، در جهان بينی ِ ايرانی، مفهومی بنيادين و آغازگر است؛ مفهومی است که در درون جوامع ماقبل پيدايش فرگشت ِ «تمرکز سياسی» پرورده شده و به صورت بنياد يک جهان بينی پر شاخ و برگ در آمده، و سپس، در روياروئی با مفهوم «خدای يگانه» ـ که نشان از تمرکز و تک گفتاری و زدايش گوناگونی دارد ـ مقاومت کرده و از ده هزار سال پيش تا همين امروز همچنان در حيات معنوی ايرانيان حضور داشته و دارد. و من، در اين مقاله، می خواهم به اين مفهوم زنده و در کار ـ اما صورت عوض کرده و اغلب بيمار ـ بپردازم
***
در اينکه اقوام آريائی (که اکنون «هند ـ و ـ اروپائی» خوانده می شوند تا وسعت پراکندگی شان مشخص گردد)، قبل از شروع مهاجرت بزرگشان به جهات شش گانهء عالم در هزاران سال پيش، دارای جهان بينی و گيتی شناخت منسجمی بوده اند، شکی وجود ندارد. تعدد منابع اصيل از يکسو، و شباهت های انکار ناپذير عناصر فرهنگی و زبانی ـ و اکنون کشفيات نوپای «ژنتيک» ـ در منطقهء گسترده ای از گيتی، از سوی ديگر، همگی ما را به وجود قطعی ِ يک تمدن و فرهنگ يگانه که در دور دست تاريخ در آسيای مرکزی پديد آمد و در اقصای عالم پراکنده شد رهنمون می شوند
بديهی است که در آغازگاهان هر تمدنی، عناصر پديد آورندهء جهان بينی و گيتی شناخت ِ مسلط بر آن، از دو منبع «محيط زيست» و «ساختار جامعه» الهام گرفته و، در عين حال، در تقابل دائم با آنها متحول می شوند. در نتيجه، هر اطلاعی دربارهء هر کدام از دو سوی اين رابطه می تواند ما را به مجموعهء فرهنگی و تمدنی ِ آن جامعه رهنمون شود. در اين مورد اطلاعات هر دم افزايندهء ما از گذشته همچون نشانه هائی هستند که يک کارآگاه را به کشف اسرار يک معما راهنمائی می کنند
امروزه اين يقين حاصل شده است که در جهان بينی و گيتی شناخت باستانی مردمان «هند ـ و ـ اروپائی»، دو مفهوم ـ يکی «مادی» و ديگری «معنوی» ـ مرکزيت داشته اند
در عالم «مادی»، مرکزيت از آن خورشيد بوده است که ـ به لحاظ وضع آن زمان ِ محيط زيست ـ سر منشاء همهء زندگی ها و نعمت ها و نيکی ها محسوب می شده است؛ سرچشمهء زندگی، فصول، روز و شب، گرما، و روشنائی؛ عنصری که پهنای آسمان را به روشنی ِ خود می گشايد، در آن می خرامد، در حضورش ماه و ستارگان ناپديد می شوند؛ و چون از چشم ها پنهان می گردد، زمان چيرگی ِ تاريکی، سردی، پژمردگی و مرگ فرا می رسد و ستارگان ِ سوسو زن جرأت ظهور و خودنمائی پيدا می کنند
اما مفهوم «معنوی» ِ مرکزی در جهان بينی و گيتی شناخت اين مردمان چه بوده است؟ به نظر می رسد که اکنون می توان، به دلايل متعدد، يقين داشت که آنان عامل پيوستگی و استمرار و شادزيستی ِ خانواده و دوستی و جامعهء خويش را در عنصر «عشق» (يا «مهر») يافته بوده اند. از نظر صائب آنان، «عشق» آدميان را به هم می پيوندد، صلح و دوستی می آفريند، آفرينندگی و زايش را موجب می شود، شراکت و فداکاری و آبادانی را در پی می آورد؛ و چون از ميان برخيزد زمانهء چيرگی نفرت، جنگ، ويرانی، و مرگ فرا می رسد
و در اين ميان، چه شباهت عميقی بين عنصر مادی خورشيد و عنصر معنوی مهر وجود دارد، آنسان که هر يک می تواند جلوه گاه ديگری باشد. در واقع، تاريخ فرهنگ ها نشان می دهد که، در زندگی هر اجتماعی، چون زمان منظم کردن و منسجم شدن جهان بينی ها و گيتی شناخت ها فرا رسد، نخست عناصر مادی و معنوی مرکزی آنها با هم يکی انگاشته می شوند و، سپس، همهء دست آوردهای مربوط به آنها و پيوندشان، در درون مجموعه ای سر ريز می کند که به زبان ايران باستان «اهورا شناسی» نام می گيرد. و اين همان مفهومی است که ما، در سخن روزمرهء امروز خود، از آن به عنوان «دين» نام می بريم. در هر مجموعهء دينی کهن، از پيوند هر عنصر طبيعی ـ به فراخور قدرت و تأثير «محيط زيستی» اش ـ با هر عنصر معنوی ِ مورد احترام آن جامعه، پديده های «نيمه آشکار و نيمه پنهانی» ساخته می شوند که «خدايان» (و به تعبير آريائی ها، «اهورا» ها) نام دارند
«خدا / اهورا» ی بزرگ و اصلی ِ اقوام آريائی آميزهء «خورشيد» و «مهر» بوده است که با نام «ميترا» شناخته می شده است. در «دين ميترائی»، خورشيد و آتش نمودگاران ِ مادی ِ اين اهورا بشمار می رفته اند؛ و تجلیگاه معنوی اين اهورا نيز در درون سينهء انسان، در جايگاهی به نام «دل» (که خانهء عشق و مهر محسوب می شده و با مفهوم پزشکی ِ «قلب» فرق دارد) قرار داشته است. آريائيان «اهورا ميترا» را گرامی می داشتند چرا که او نگاهبان زندگی و آفرينندهء مهر و دوستی و پاسبان پيوندها و قرارها بوده است. او هم بر آسمان و هم در دل آدمی حضور داشته و استمرار زندگی و خوشبختی او را ممکن می ساخته است
مهر، ماه او و مهرگان جشن سپاس از اوست که تابستانی ديگر را در باوری و همدلی به پايان رسانده و می رود تا به خواب زمستانه اش فرو رود تا در بلندترين شب سال، که «يلدا» (مشتق از واژه «ميلاد») نام دارد، ديگرباره زاده شود، زمستان را بشکند، بهار را بياورد و تابستان را بر تارک فلک بنشاند
در اين «اهوراشناسی» يا دين ِ باستانی، همه چيز در ارتباط با «ميترا» قرار داشته است، بخصوص دو «اهورا» ی ديگر ـ اهورا «مزدا» (خداوند خرد) و اهورا «وارونا» (خداوند قانون) ـ که يکی شان با اقوام مهاجر به ايران آمده و ديگری به هند رفته است. بدينسان، در «دين ميترائی»، هم «خرد» و هم «قانون» تابع و فرمانبردار «مهر» اند و، بدون اين ارتباط، هر دو به عناصری اهريمنی مبدل می شوند. خرد ِ بی مهر به خودپسندی و تخريب جهان می انجامد و قانون بی مهر به سلطه و خودکامگی مجريان قانون می انجامد
اما اين پايان ماجرا نيست. اقتضای مهرورزيدن پذيرش انسان های مستقل و آزاد هم هست، اجتناب از خشونت و زورگوئی هم؛ و اجتناب از اين دو، به احترام گذاشتن به عقايد و آزادی ديگران، پذيرش چند گفتاری و اهميت يافتن خرد جمعی و مشارکت همگانی و خودمختاری واحدهای خانوادگی و قومی می انجامد. هيچکدام اين ها بدون حضور عنصر «مهر» ممکن نيست. در غياب مهر، خرد و قانون دست به دست هم می دهند و جهنم را بر زمين می آفرينند
اينگونه است که من در آغازگاهان تاريخ سرزمينمان به جهان بينی شگرفی بر می خورم که می توان مفاهيم زير را به صورتی منطقی از دل آن بيرون کشيد
اصالت دادن به «مهر»، که گرما بخش و آفرينندهء «زندگی اجتماعی» است، و بکارگيری خرد در سايه آن،
پی بردن به اينکه لازمهء تحقق «مهر» پذيرش وجود مستقل «ديگری» است
(پذيرش حقوق ديگران بر اساس قانونی برآمده بر بنيان مهر (همانکه «اشا» نام داشت
پذيرش ضرورت کثرت گرائی و چند صدائی،
پذيرش آزادی و انتخاب همگان به عنوان شرط تحقق مهر،
همپيوند دانستن خود با جهانيان و با محيط زيست که معنای مادی وحدت وجود است،
اجتناب از خشونت و کشتار و انهدام، حتی به هنگام دفاع از خويش،
راه ندادن به برتری صورت ها بر معانی، پوست بر مغز، ظاهر بر باطن، ريا بر رفتار،
نپذيرفتن مهری که خردمندانه و خردپذير نيست،
تحقير خردی که از مهر بر نمی آيد و آن را مزاحم کار خويش می بيند،
خار شمردن قوانينی که بر بنياد مهر و شناخت حقوق همگان ساخته نشده باشند،
و...
اما در عين حال گفتم که، از نظر من، مفهوم «مهر»، که در جهان بينی ِ ايرانی مفهومی بنيادين و آغازگر است، هيچگاه از حافظهء تاريخی و جان پايدار ايرانی ما پاک نشده و تا به امروز راه آمده است. پس، بگذاريد به لحظات عمده ای از اين راهپيمائی بلند هم اشاره کنم
اگرچه در پی ِ مهاجرت بخشی از اقوام آريائی به سوی فلات ايران، زرتشت، نخستين حکيم (و نه پيامبر) جهان، تحولی در جهان بينی قوم خود ايجاد کرد و در آموزه های خويش به اهورا مزدا، خداوند خرد، برتری داد و او را بيش از اهورا ميترا ستود اما در هيچ کجای سخنانش نشانه ای از انکار اهميت اين دومی وجود ندارد. بايد مشکل زرتشت را درک کرد تا راه حلی را که ارائه داده است بخوبی دريافت
بنظر من، زرتشت، همچون يک آسيب شناس اجتماعی، متوجه آن شده بود که در طی قرون، و در پی پيدايش آخوندهای ميترائی (با نام «کرپَـن ها») که توانسته بودند از دين ميترائی تشکيلات مذهب ميترائی را با آئين ها و قربانی های پيچيده اش بوجود آورند و بر گردهء مردم سوار شوند، جامعه به سوی انحطاط و دور شدن از زيبائی های دين کهن خود حرکت کرده بود. زرتشت ديده بود که، به دليل تبليغات آخوندی، مردم معناهای دلکش دين کهن خود را فراموش کرده و به آداب و ترتيب ها و قربانی کردن های مخرب و بی معنا و خرافی ِ مذهبی پرداخته اند. او می ديد که برای نجات دين ميترائی بايد با مذهب و آخوند ميترائی بجنگد؛ و چنين کرد
او، برای جنگيدن با خرافات مذهب ميترائی، اهورا مزدا را بر کشيد و در مرکز جهان بينی خود قرار داد؛ چرا که، به گمان او، ديگر زمان تبليغ در مورد اهميت «خرد»، خردمندی و خردپذيری فرا رسيده بود. تنها به مدد خرد است که می توان به جنگ خرافه رفت. اما او هرگز نه رابطهء خرد با مهر را گسست و نه ميترا را بی مقدار ساخت
زمان گذشت و همانگونه که قانون ازلی ِ پيدايش ِ ساختارهای اجتماعی حکم می کند، دو قرنی پس از او، از دل آموزه های او نيز مذهبی جديد (که می توان آن را «زرتشتيگری» خواند) بوجود آمد و آخوندهای آن نيز بر زمين جولان دادند. بدينسان، در سرزمين ايران و از دل دين ميترائی، دو مذهب «ميترا گری» (که آخوند هايش نام جديد «مغ» را يافتند) و مذهب «زرتشتی گری» (که آخوندهايش «موبد» نام گرفتند) در کنار هم حضور يافتند؛ قلمروی مغان بيشتر نيمهء شمالی ايران بود (از خراسان تا کردستان) و قلمروی موبدان در نيمهء جنوبی ايران گسترده بود (از سيستان تا خوزستان)
اگرچه از پيدايش مذاهب و سازمان های مذهبی گريزی نيست اما اهميت تاريخ باستانی ايران در آن است که رهبران سياسی جامعه توانستند با برقراری آزادی های مذهبی، اجازه دادن به در کنار هم زيستن معتقدان به مذاهب گوناگون، و شريک نکردن هيچ کدامشان در قدرت و حکومت (که اغلب از از طريق رسمی شناختن تنها يک مذهب صورت می گيرد)، از تمرکز قدرت و زدايش چند صدائی و اجبار در عقيده جلوگيری کنند. و اوج اين همزيستی را می توان در دو واقعه ديد؛ يکی صدور اعلاميه حقوق بشر از جانب کورش هخامنشی به هنگام فتح بابل، و ديگری مراسم خاکسپاری او که مغان و موبدان ـ و همچنين دينکاران يهودی ـ همگی در آن شرکت کرده و هريک مطابق آئين خود سوگواری کردند
سپس، اگرچه داريوش هخامنشی بيشتر به اهورامزدا پرداخت و از اهورا ميترا دور شد اما، بلافاصله پس از مرگ او، هخامنشيان به تعادل بين اين دو اهورا و تساهل مذهبی و عقيدتی عهد کورش برگشتند و ايران، در سايهء پيوند مهر و خرد، دو قرنی را به آسودگی و آبادانی زيست
از نگاه تاريخی که بنگريم، آمد و شد اسکندر مقدونی بيش از توقفی کوتاه در چرحهء تاريخ جاری يک فرهنگ نيست. به زودی اشکانيان ِ خراسان نشين ِ مهرآئين بر ايران مسلط می شوند و برای مدت های مديد آسايش به ايران بر می گردد. شواهدی که از نوع حکومت اشکانيان در دست است، همچون انتخابی بودن پادشاه و وجود مجلس «مهان» که می توانست شاه را خلع و نصب کند، و نيز ايجاد حکومت منطقه ای (فدراليسم) و نظاير آن، همه نشانهء کارکردهای اجتماعی آئين ميترائی (يا «مهری») بوده است. نيز وجود واژهء «مهر» در نام شاهان اين سلسله گرايش آشکارشان را به آئين ميترائی نشان می دهد
ساسانيان اما يکسره از آئين مهر بريدند و راه «زرتشتي گری»، و نه زرتشت، را برگزيدند. تفاوت اين دو در آن است که آئين زرتشتی نه يک مذهب که يک جهان بينی است و در آن امور مذاهب و حکومت از هم جدايند، اما «زرتشتيگری» يک مذهب است و يکی شدن آن با حاکميت در تضاد با اصول بنيادين جهان بينی ايرانی قرار می گيرد. همانگونه که شد و وجود ارادهء معطوف به قدرت در سازمان مذهبی زرتشتی گری موجب آن گرديد که آخوند و شاه يکی شوند. ساسان، جد بزرگ ساسانيان، يک آخوند زرتشتی گر و رئيس آتشکدهء فارس بود. و با افول رابطهء مهر و خرد در عصر ساسانی، کار آن همه تمدن سازی و کشورداریِ شگرف رفته رفته به انحطاط کشيد، آنسان که ايران کهن در پای اعراب گرسنه قربانی شد
اما فتح ايران با مرگ آئين مهر همراه نشد. در ايران پس از اسلام، اگرچه آخوندهای مذهب زرتشتيگری گروه گروه به اسلام پيوستند و مذهب خود را به مذهب تسنن ترجمه کردند، اما آئين مهر همچنان زنده و پويا باقی ماند و پيروانش، در سلک مبارزان ايرانی، با اعراب جنگيدند و آئين کهن خود را تسليم مسلمانان نکردند. اگر در تاريخ مبارزات چهارصد سالهء ايرانيان با اعراب خيره شويم در می يابيم که اغلب اين مبارزات دفاعی بر پايهء آئين مهر، اما با نام هائی همچون «پاکدينی» و «خرمدينی» و غيره، سامان داده شده اند. و شايد مهمترين نمود اين امر در قيام بابک خرمدين يافت شود که در سراسر داستان زندگی اش می توان الگوهای مهر آئينی را به وفور و آشکارا ديد
اما قلمروی مهمی که آئين مهر توانست در آن به حيات معنوی خود ادامه دهد همانی است که با نام «عرفان ايرانی» از آن ياد می کنيم. اين آئين نيز البته و در طول زمان، همچون خود آئين کهن ميترائی، صورت های منحرف متعددی پيدا کرد که در آنها نيز رابطهء مهر و خرد از هم گسيخته شد؛ گاه «مهر» به تحقير «خرد» پرداخت و گاه «خرد» ضرورت وجود «مهر» را منکر شد و، بدينسان، راه درويشی گری و خرابات نشينی و خرافه پرستی و شطح و طامات از يکسو، و سلطه و ظلم و جور حکام، از سوی ديگر، هموار شد و جامعه به همان انحطاطی رسيد که، روزگاری بس دور، زرتشت حکيم شاهد آن شده و عليه آن قيام کرده بود
عرفان مهرآئين اصيل ايرانی اما همچنان در گوهر ادبيات شگرف ما زنده ماند و دستمايه ای شد که تا همين امروز راه آمده و ما را به امکان داشتن زندگی خوشبخت و سرفرازی در آينده نويد می دهد. مگر از حافظ تا سپهری، از مولانا تا شاملو، و از سهروردی تا ميرزا آقاخان، بزرگی را در تاريخ ادب و انديشه مان سراغ داريم که به انکار ارزش های کهن ميترائی برخاسته و يا از تبليغ صريح آنها خودداری ورزيده باشد؟
و اينگونه است که من می پندارم اگر معنای «مهر» و «مهرگان» را بفهميم و تخم بارور آن را در جان انسان امروز بنشانيم، ديگرباره شاهد زايش و رويش درختی خواهيم شد که در اعماق جان فرهنگی ما ريشه دارد و می تواند ما را برای رسيدن به مردم جهان متمدن امروز ـ که تازه دو قرنی است منادی ِ همان ارزش های کهن بومی ما شده اند ـ ياری کند
به قول حافظ، که «دل» خود را «آئينهء مهرآئين» می خواند
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان
کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسی، رقص کنان
پير پيمانه کش ما، که روانش خوش باد،
گفت: پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان!
باری، در آستانهء مهرگان ـ اين جشن بزرگ رستاخيز و نوزائی آئين راستين مهر ـ طلوع خورشيد فرهنگ انسان مدار و آزادی خواه کهن ايران را در دل همهء شما آرزو می کنم. مهرگان تان شادمانه باد

به قلم دکتر اسماییل نوری علا و به نقل از پیوندگاه پویشگران



1')">
ادامه / بازگشت

Labels: ,